نقش هایی که کشیدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود.
طرح هایی که فکندم در شب،
روز پیدا شد و با پنبه زدود (سهراب سپهری)
***
لای لای، پسر کوچک من
دیده بربند،که شب آمده است
دیده بربند،که این دیو سیاه
خون به کف،خنده به لب آمده است(فروغ فرخزاد)
***
چون سایه مرغان هوا، در سفر خاک
آزار به موری نرساندیم و گذشتیم(صائب)
***
شنیدم روشنی بخش شب شب زنده دارانی
بغیر از چشم خون پالای من شب زنده داری کو؟(کلانتری)
***
بس حلقه زدم بر در و حرفی نشنیدم
من هیچ کسم یا که درین خانه کسی نیست؟(بیدل شیرازی)
***
حالات عشق را ز خراباتیان بپرس
کاین حال نیست، زاهد عالیجناب را(عبرت نائینی)
***
تا چند کِشم غصه هر نا کس را
وز خست خود خاک شوم هر کس را
کارم به دعا چو بر نمی آید راست
دادم سه طلاق این فلک اطلس را(ابوسعید ابوالخیر)
***
خوشا کسی که در این چند روز دار فنا
دلی نخست و نیازرد و رفت بی پروا(غبار)
***
چه می پرسی از قصه ی غصه هایم؟
که از من ترا خود همین بس فسانه
که من دشت خشکم که در من غنوده است
کران تا کران حسرتی بیکرانه(منزوی)
***
چه خواهی از سر من ای سیاهی شب هجران
سپید کردی چشمم در انتظار سپیده(شهریار)
***
ای یار جفا کرده و پیوند بریده
این بود وفاداری و عهد تو ندیده
در کوی تو معروفم و از روی محروم
گرگ دهن آلوده و یوسف ندریده(سعدی)
***
پژمرده دلم، من چو خزان دیده گیاهی
تو ابر بهاران به چمنزار که بودی؟(ابوالحسن ورزی)
***
برای امتحان تا می توانی بار درد و غم
بنه بر دوش من تا بردباری های من بینی(هاتف اصفهانی)
***
باید نور ستاره اى را به خانه بیارى
حتى اگر دلت را،
به منقار مرغ جگر خوار بسپارى....(ژاله اصفهانی)
***
خامُشی به که ضمیر دل خویش
به کسی گفتن و گفتن که مگوی(سعدی)
***
خبر از جای ما چه می گیری؟
عشق تمثیل لامکانی ماست(سهیل محمودی)
***
چو آن نخلم که بارش خورده باشند
چو آن ویران که گنجش برده باشند
چو آن پیری همی نالم درین دشت
که رودان عزیزش مرده باشند(باباطاهر)
***
ز تیره بختی آیینه حیرتی دارم
تو را کشید در آغوش و آفتاب نشد(بهجت شیرازی)
***
فکر آزادی، گرفتاری به دام تازه ایست
ما که خود را در قفس، بی بال و بی پر ساختیم(صائب)
***
یارم همه نیش بر سر نیش زند
گویم که مزن ستیزه را بیش زند
چون در دل من مقام دارد شب و روز
میترسم از آنکه نیش بر خویش زند(ابوسعید ابوالخیر)
***
سر به دامان من خسته گذار
گوش کن بانگ قدمهایش را
کمر نارون پیر شکست
تا که بگذاشت برآن پایش را(فروغ فرخزاد)
***
پرندگان مهاجر در این غروب خموش
شما شتابزده راهى کجا هستید؟
پرندگان مهاجر دلم به تشویش است
که عمر این سفر دورتان دراز شود/ به باغ، باد بهار آید و بدون شما(ژاله اصفهانی)
دل تنگم حریف درد و اندوه فراوان نیست
امان ای سنگدل از درد و اندوه فراوانت(شهریار)
***
آهسته رفیقان که بهر گام درین راه
گسترده دو صد دام و یکی دانه ندارد(مجمر اصفهانی)
***
دیدار تو در باغ وطن، جان جهان بود
خوشبختى پاکیزه اگر بود، همان بود. (ژاله
اصفهانی)
***
دامن افشان بدو صد ناز ز ما دوش گذشت
به خدا غصه ی عمری چو غم دوش نشد(هاشم محجوب)
***
به شکر بازوان آهنین مپسند ای صیاد
که مسکین بلبلی در فصل گل بی بال و پر ماند(شهریار)
***
به زمان او نکوئی ز دگر بتان چی جوئی؟
مَطلَب بروز روشن ز ستاره روشنایی(صباحی بیگدلی)
***
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد.
می کنم هر چه تلاش،
او به من می خندد. (سهراب سپهری)
***
رشک آن بوسه که زد بر لب جانانه رقیب
آتشی در دلم افروخت که خاموش نشد(هاشم محجوب)
***
ای خواب ، ای سر انگشت کلید باغ های سبز
چشم هایت برکه تاریک ماهی های آرامش
کولبارت را بروی کودکان گریان من بگشا
و ببر با خو مرا به سرزمین صورتی رنگ پری های فراموشی(فروغ فرخزاد)
***
دل مجذوب خود را با تغافل بیش از این مشکن
که در قانون خوبان امتحان اندازه ای دارد(مجذوب تبریزی)
***
آگه ز رنج بادیه باشند واپس ماندگان
محمل نشینان را چه غم باشد ز زخم خارها(طبیب اصفهانی)
***
بسی گفتم که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن
تو نشنیدی و دیدی فتنه های آسمانی را(رعدی آذرخشی)
***
طوبی و سدره گر به قیامت بمن دهند
یکجا فدای قامت رعنا کنم تو را(فروغی بسطامی)
***
مژگان کشید رشته به سوزن ولی چه سود؟
دیگر به چاک سینه مجال رفو نبود(شهریار)
***
نشکفت غنچه یی که به باد فنا نرفت
در این چمن چگونه دلی وا کند کسی؟(قصاب کاشانی)
***
عشق آمد و گرد فتنه بر جانم بیخت
عقلم شد و هوش رفت و دانش بگریخت
زین واقعه هیچ دوست دستم نگرفت
جز دیده که هر چه داشت بر پایم ریخت(ابوسعید ابوالخیر)
***
عمر عزیز خود منما صرف ناکسان
حیف از طلا که خرج مطلا کند کسی(قصاب کاشانی)
***
کنار و بوس و آغوش تو ارزانی به بیدردان
که من دنیای دردم،عاشق آزاری دلم خواهد(یزدانبخش قهرمان)
***
در ترازوی فلک نیست خلاف کم و بیش
نتوان یافت در این دایره مویی پس و پیش(شهریار)
***
دیگر از آشفتگی ها می گریزم همچو موج
من که در دریای دل پیوسته طوفان خواستم(ابوالحسن ورزی)
***
مردم از بیگانه سوی آشنا آیند و آوخ
من خود آن بیگانه ام کز آشنایان می گریزم(مفتون امینی)
***
امشب کمند زلف تو را تاب دیگریست
ای فتنه در کمین دل و هوش کیستی؟(رهی معیری)
***
یکی برزیگرک نالان درین دشت
بخون دیدگان آلاله میکشت
همی کشت و همی گفت ای دریغا
بباید کشت و هشت و رفت ازین دشت(باباطاهر)
***
گرد بادم، سرنوشت من همان آوارگی است
کی برای این سر شوریده سامان خواستم؟(ابوالحسن ورزی)
***
پنداشتی که چون ز تو بگسستم
دیگر مرا خیال تو در سر نیست
اما چه گویمت که جز این آتش
بر جان من شراره دیگر نیست(فروغ فرخزاد)
***
در قبول زندگانی قبول از من نبود
من در این وحشت سرا بی اختیار افتاده ام(ابوالحسن ورزی)
***
ما از قالوا بلی تشویش دارم
گنه از برگ و باران بیش دارم
اگر لاتقنطوا دستم نگیرد
ما از یاویلنا اندیش دارم(باباطاهر)
***
منزل مقصود را از من چه می پرسی؟ که من
با دو چشم بسته در این رهگذار افتاده ام(ابوالحسن ورزی)
***
در ازل دادند چو جام الست
تا ابد ما مست آن پیمانه ایم(مولوی)
***
مرغ بال آزرده ام از تیر صیادان هراسان
کشتی بشکسته ام از خشم طوفان می گریزم(مفتون امینی)
***
می خور که به زیر گل بسی خواهی خفت
بی مونس و بی رفیق و بی همدم و جفت
زنهار به کس مگو تو این راز نهفت
هر لاله که پژمرد نخواهد بشکفت(خیام)
***
مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع
بسی پادشاهی کنم در گدایی(حافظ)
***
یک رگم خالی نماند از گردش تند گلابت
ای گل مستی که در جام می نابم شکفتی(سیمین بهبهانی)
***
با دست بلورین تو پنجه نتوان کرد
رفتیم دعا کرده و دشنام شنیده(سعدی)
***
تکیه بر پیوند جسم و جان مکن "صائب" که چرخ
این چنین پیوندها کرده است بسیاری جدا
آن که شمع بزم ما را با دَمِ نیرنگ کُشت
محفلش، یا رب، دمی بی شمع شب فرسا مباد!(سیمین بهبهانی)
***
امسال هم بهار پر از انتظار رفت
هر برگ گُل پرنده شد و از چمن گریخت
باز آن بنفشه ها که به یادِ تو کاشتم
اشک کبود سبزه شد و روى خاک ریخت(ژاله اصفهانی)
***
دین و دل بردند و قصد جان کنند
الغیاث از جور خوبان الغیاث(حافظ)
***
جواب را نتوان فکر کرد روز سؤال
چو هست فرصتى، آماده کن جواب اینجا
در آفتاب قیامت چه کار خواهى کرد
اگر به سایه گریزى ز آفتاب اینجا(صائب)
***
فلک زار و نزارم کردی آخر
جدا از گلعذارم کردی آخر
میان تختهی نرد محبت
شش و پنجی بکارم کردی آخر(باباطاهر)
***
ندارد درد ما درمان دریغا
بماندم بی سرو سامان دریغا
پس از وصلی که همچون یاد بگذشت
در آمد این غم هجران دریغا(عطار)
***
مدامم مست می دارد نسیم جعد گیسویت
خرابم می کند هر دم فریب چشم جادویت(حافظ)
***
تا به کی آهسته نالم در نهان چون چشمه سار؟
همچو موجم نعره ی دیوانه واری آرزوست(سیمین بهبهانی)
***
بکن قصدی که با من داری ای چرخ جفا پرور
که کردم فرش راه سیلِ غم، ویرانه ی خود را
***
آن یار که عهد دوستداری بشکست
میرفت و منش گرفته دامن در دست
می گفت دگر باره به خوابم بینی
پنداشت که بعد از او مرا خوابی هست(ابوسعید ابوالخیر)
***
کدام نوش، که در وى نهفته نیشى نیست
نفاق، بیشتر از دوستان شود پیدا(صائب)
***
منم آن مرغ آن مرغی که دیریست
به سر اندیشه پرواز دارم
سرود ناله شد در سینه ی تنگ
به حسرتها سر آمد روزگارم(فروغ فرخزاد)
***
ندارد مزرع دنیا بجز غم حاصلی ای دل
بسوز از برق آهی خرمن بیدانه ی خود را
***
تو گر خواهی که جاویدان جهان یک سر بیارایی
صبا را گو که بردارد زمانی بُرقع از رویت(حافظ)
***
زندگی آیا درون سایه هامان رنگ می گیرد؟
یا که ما خود سایه های سایه های خود هستیم؟(فروغ فرخزاد)
***
فریاد شبانگاهم، در ژرفی یِ شب گم شد
یا مرغ فغان مرده یا گوش خدا بسته(سیمین بهبهانی)
***
شنیدیم یک عندلیب خوشنوائی
که مینالید وقت صبحگاهی
بشاخ گلبنی با گل همی گفت
که یارا بی وفایی بی وفائی(باباطاهر)
***
ای که از کوچه معشوقه ی ما می گذری
بر حذر باش که سر می شکند دیوارش
***
خوردیم بس که سیلى اخوان روزگار
نیلى شد آب چاه ز روى کبود ما(صائب)
***
تو در نماز عشق چه خواندی؟
که سالهاست
بالای دار رفتی و این شحنه های پیر
از مرده ات هنوز پرهیز می کنند(شفیعی کدکنی)
***
رخنه ای نیست در این تاریکی:
در و دیوار بهم پیوسته.
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته.(سهراب سپهری)
***
آن شب، شب شریر،
از ژرفناى ظلمت دریاى خشمگین،
آن گوهر یگانه که ما را نجات داد،
نیروى جاودانه هستى، امید بود. (ژاله
اصفهانی)
***
چه خبر از دل آواره ما خواهد داشت؟
مست نازى که ندارد خبر عالم را(صائب)
***
پرده ی شرمی به رخسار سکوت افکنده ام
برفکن این پرده را تا قصه پردازش کنم(سیمین بهبهانی)
***
ای غایب از نظر به خدا می سپارمت
جانم بسوختی و به دل دوست می دارمت
تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک
باور مکن که دست ز دامن بدارمت (حافظ)
***
داغى که بود بر دل مجنون دورگرد
شد تازه از سیاهى چشم غزالها(صائب)
***
گر حکم شود که مست گیرند
در شهر، هر آنکه هست گیرند
شرم آیدم به خامی، نالیدن از غم و درد
زان رازها که خواندم در دیده ی خموشان(هاشم جاوید)
***
بیاد چشم تو انسم بود با لاله ی وحشی
غزال من! مرا سرگشته ی کوه و کمر کردی(شهریار)
***
صبح وصلم نیز چون شام فراقت تیره باد
بی تو گر دانسته ام صبحم کدام و شام چیست؟(حضوری قمی)
***
ای چمن آرا بپرس از گل پیمان شکن
در دل بلبل چه بود شور بپا کردنت(رعدی آذرخشی)
***
جان در رهت اگر نفشانم، عجب مدار
شرم آیدم، از اینکه متاعی محقر است(خسروی قاجار)
***
جام جهان ز خون دل عاشقان پُر است
حرمت نگاهدار اگرش نوش می کنی(ه.ا.سایه)
***
زاد فردای خود امروز از اینجا بردار
این نه راهیست که هر روز توان آمد و رفت(فرج الله شوشتری)
***
تویی آن شکرین لب یاسمین بر
منم آن آتشین دل، دیدگان تر
از آن ترسم که در آغوشم آیی
گدازد آتشت بر آب شکر(باباطاهر)
***
بدنبال شراب سرخوشی بیهوده می گردی
ندارد ساغر هستی بجز زهر پشیمانی(بهادر یگانه)
***
فغان که کاسه زرین بی نیازی را
گرسنه چشمی ما، کاسه گدایی کرد(امام قلی غارت)
***
رفتم به طبیب و گفتم از درد نهان
گفتا: از غیر دوست بر بند زبان
گفتم که: غذا؟ گفت: همین خون جگر
گفتم: پرهیز؟ گفت: از هر دو جهان(ابوسعید ابوالخیر)
***
فلک یک دم نیاساید ز بیداد
من این چرخ دو رو را، می شناسم(گلشن کردستانی)
***
گیسو به باد رفته ز دام که جسته ای؟
دیگر دل کدام پریشان شکسته ای(بابا فغانی شیرازی)
***
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست(فروغ فرخزاد)
***
پر و بالم به حسرت ریخت در کنج قفس آخر
خوشا ایام آزادی و در گلشن پریدنها(هاتف اصفهانی)
***
جامه ای را که به خون رنگ نمودم امروز
برجفاکاری تو شاهد فردای من است(فرخی یزدی)
***
گل سپید سحرگاه آن سواحل سبز،
کنار بستر آبى آب هاى کبود،
از که خواهد بود؟(ژاله اصفهانی)
***
جز دود شب نماند ز خورشید خاوران
یارب چه ها در آن شفق آتشین گذشت(رعدی آذرخشی)
***
پیری به رخ ما خط از آن روی کشیده است
تا خوانی ازین خط که ز دنیا چه کشیدیم(امیر فیروزکوهی)
چشم برهم نزنم گر تو به تیرم بزنی
لیک ترسم که بدوزد نظر از روی توام(سعدی)
***
تو آن جامی که می رقصی به دست مست می خواری
من آن شمعم که می گریم سر بالین بیماری(مفتون امینی)
***
ز گل آن چنان که سرخی نرود به سعی باران
نتوان به اشک شستن ز تو رنگ بی وفائی (دکترعلی صدارت-نسیم)
***
برق را در خرمن مردم تماشا کرده است
آنکه پندارد که حال مردم دنیا خوش است(صائب)
***
گذرگاه محبت در طریق عمر ما "مفتون"
پل بشکسته را ماند میان راه همواری(مفتون امینی)
***
اول به هزار لطف بنواخت مرا
آخر به هزار غصه بگداخت مرا
چون مهره مِهر خویش میباخت مرا
چون من همه از شدم، بینداخت مرا(مولانا)
***
چو به دوست دل سپردم به خود این گمان نبردم
که نه بخت وصل دارم نه تحمل جدائی(دکترصدارت)
***
دوست نادان، عدو دانا ، جهان ناسازگار
زین همه در سایه ی ساقی پناهم را ببین(علی اشتری)
***
به غم فرصت مده ساقی سرت گردم که ملک دل
چو ویران گشت نتوان کرد دیگر بار آبادش(عاشق اصفهانی)
***
او شراب بوسه می خواهد ز من
من چه گویم قلب پر امید را
او به فکر لذت و غافل که من
طالبم آن لذت جاوید را(فروغ فرخزاد)
***
در قبول زندگانی اختیار از من نبود
چون گل صحرا ز گلشن بر کنار افتاده ام(ابوالحسن ورزی)
***
مو آن بحرم که در ظرف آمدستم
چو نقطه بر سر حرف آمدستم
بهر الفی الف قدی بر آید
الف قدم که در الف آمدستم(باباطاهر)
***
ای باد که بازست به رویت در این باغ
این خرمن گل را به تو بخشیدم و رفتم(ابوالحسن ورزی)
***
گاه از غم او دست ز جان میشوئی
گه قصهی آه، به درد دل میگوئی
سرگشته چرا گرد جهان میپوئی
کو از تو برون نیست کرا میجویی(مولوی)
***
شاه مرغان چمن بودم ولی چون بوم بیدل
ناله ای گر داشتم در گوشه ی ویرانه کردم(عماد خراسانی)
***
چهره خورشید شهر ما دریغا سخت تاریک است ! (فروغ فرخزاد)
***
می روی و می روم پیمانه گیرم تا ندانم
من که بودم یا چه بودم یا چه هستم یا چه کردم(عماد خراسانی)
***
صائب ز اهل عقل شنیدن حدیث عشق
اوصاف یوسف از لب اخوان شنیدن است
***
خرم دل آن که از ستم آه نکرد
کس را ز درون خویش آگاه نکرد
چون شمع ز سوز دل سرا پا بگداخت
وز دامن شعله دست کوتاه نکرد(ابوسعید ابوالخیر)
***
روز و شبها ره سپر گشتند و افزودند دائم
شامها داغی به داغم روزها دردی به دردم(عماد خراسانی)
***
خروش شب زده ى سیل و رود خشم آسود
و هیچ راه دگر نیست،
جز گذار از رود(ژاله اصفهانی)
***
ای سرّ خود نشناخته در سرّ مردم تاخته
گر سرّ تو این است و بس واقف ز اسرارم مکن(دکتر رعدی آذرخشی)
***
چو دو مرغ دلاویزی به تنگ هم شدیم افسوس
همای من پریدی و مرا بی بال و پر کردی(شهریار)
***
به رنگ و بوى جهان دل منه، تماشا کن
که آه سرد و کف خاکى از چمن باقى است(صائب)
***
در این وادی که با من سایه ی من سر گران دارد
چه سازم تا دلیل روح سرگردان من باشی؟(مشفق کاشانی)
***
گفتم: ای جان ز دل سخت تو فریاد مرا
گفت: با من سخن سخت چرا می گوئی؟
گفتم: از دست دل خود به هلاکم راضی
گفت این خود ز زبان و دل ما می گوئی(کمال خجندی)
***
ای ناوک تاثیر که کردی سفر از دل
می خواست ترا ناله به امداد کجائی؟(حزین لاهیجی)
***
ای عاقلان به لذت دیوانگی قسم
ما نیز دلشکسته و دیوانه بوده ایم(پژمان بختیاری)
***
گفتم خموش (آری) و همچون نسیم صبح
لرزان و بی قرار وزیدم به سوی تو
اما تو هیچ بودی و دیدم هنوز هم
در سینه هیچ نیست بجز آرزوی تو(فروغ فرخزاد)
***
ای شراب زندگانی خفته ای سرمست و من
کام جان را تازه از جام گناهی می کنم(پژمان بختیاری)
***
مى دود عمر، مى دود راه
مى دود موج و مهواره و ماه
مى دود زندگى خواه و ناخواه
من چرا گوشه ئى مى نشینم؟ (ژاله اصفهانی)
***
چون شیشه بى مى نبود قابل اقبال
باغى که در او بلبل خونین جگرى نیست(صائب)